nimany

واقعا زیبان !
تی شرت های ninamy یکی از قشنگ ترین، بهترین و پر طرفدارترین تی شرتهاییه که من آمارشو دارم، البته هم ایران و هم کشورهای خارجی .
من که شخصاً عاشقشونم، و از اینکه بچه های ایرانی آقایان نیما و مسعود که زحمت طراحی و تولیدشونو می کشن اونهم تو خارج از ایران واقعاً باعث افتخاره !
پارچه های این تی شرتها از کشورهای دیگه ای وارد کارخانه nimany می شن چون که الیاف مخصوصی دارن و جالب اینکه طرح روی تی شرتها شابلون چاپی نیست، بلکه کار تک تک تی شرتها کار دسته خانواده nimany هستش .
خیلی خیلی قشنگن و طرح هایی که دارن روی تی شرتها - کت ها و کیف ها پیاده می شن، البته فعلاً.
البته متسفانه یا خوشبختانه شرکت های ایرانی زیادی به تقلید از nimany روی شال و مانتوها از چنین طرح هایی استفاده می کنن که اونم به نوع خودش جالبه !
من چند سال پیش، دوره ریاست آقای خاتمی دیده بودم که آقای خاتمی در یکی از کشورها به دیدن نمایشگاه لباس رفته بود و از غرفه nimany دیدن کرده بود، برام جالب اینه که آقای خاتمی از nimany بسیار بسیار تشکر، قدردانی و استقبال کرده بودن
اما کافیه شما رو لینک NIMANY کلیک کنید ! بله ایران سایت نیمانی رو فیلتر کرده که هیچ فروشش هم ممنوعه .
واقعاً من خجالت می کشم و جای تاسف داره که چرا باید اینطوری باشه .
همبازی خائن !
من را نگاه می کنی اما چه سرسری
جوری که ممکن است به زنهای دیگری…
باتوم به دست ! اینکه کتک می زنی منم !
همبازی خجالتی و کوچکت، پری !
دمپایی ام همیشه مگر تا به تا نبود؟
حالا مرا دوباره به خاطر می آوری؟
ما سالهاست بی خبر از هم گذشته ایم
هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری
شاید که آشنای یکی دیگر از شماست
آن نوجوان که با لگد از هوش می بری…
در چشمهای میشی تو گرگ می دود
یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری !
…
…
در باور تو ارزش من نصف توست، نه؟
زن جنس پست و مرد…-بگو؟! جنس ِ بهتری !
در باور تو ارزش من هم تن ِ من ست
دستور می دهی که « موها زیر روسری! »
وقتی بهشت و دوزخ من دست ساز توست
دیگر کدام مکتب و آیین و باوری؟
حالا ببین چرا به تنفر صدای من…
حالا بگو چگونه تو…انگار که کری
من گریه می کنم ولی نه در برابرت
من گریه می کنم ولی از نابرابری
شاعر : مژگان عباسلو
!
خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم !
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا !
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی
و شب ، آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا !
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه دیوار بگشایی
لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟
خداوندا !
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن ، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا !
تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
شکنجه
قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد
عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی
شکنجه اشتباه نیست
درد عشق
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما می شوی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی بر خوردهای سرد را... !
گاه با خود می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟!
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی
کاشکی می دیدم روی تو را
چه کسی باور کرد؟
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجب!عاقبت مرد
دل شکسته
وقتی دل شکسته بودم تو رسیدی
از زمـــونه خسته بـــودم تو رسیدی
گفتی تو قلب یه رنگت خونه دارم
هر نفس فقط تــو رو بهـــونه دارم
گفتی تـو دنیا فقط تـــو مهــربونی
تا ته جاده عشق باهام می مونی
دیگه تا یکی شدن چیزی نمونده
اون چشــای ناز تو غم سوزونده
تو رسیدی شب سفر کرد
شب چشمات در بدر کرد
تو رسیدی چو گــــل صبح
عشق تو قلب من اثر کرد
به گنجشک گفتند، بنویس:
عقابی پرید.
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید.
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد.
و گنجشک هر روز
همین جملهها را نوشت
وهی صفحه، صفحه
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت
خود تو
این فرشته ساده است و خط خطی ست
سر به زیر و یک کمی خجالتی ست
بوی سیب می دهد ، لباس او
دامنش حریر سبز و صورتی ست
این فرشته ساده است و خط خطی ست
سر به زیر و یک کمی خجالتی ست
بوی سیب می دهد ، لباس او
دامنش حریر سبز و صورتی ست
تکه ای بهشت توی دستش است
خنده های کوچکش قیامتی ست
دشمنی همیشه در کمین اوست
دشمنش، بد و حسود و لعنتی ست
هاج و واج مانده روی این زمین
او فرشته ای غریب و پاپتی ست
این فرشته راستش خود تویی
قصه فرشته ات حکایتی ست
نظرات ()
